بنر
چطور ماشین بابام رو بردم...
شنبه ، 20 آبان 1396 ، 11:57

 

چند روز پیش دریکی از خیابان‌های شهر تابلویی دیدم که روی آن نوشته‌شده بود چطور ماشین بابام رو ببرم؟

 

گویا تبلیغات بانک ملی ایران بود. خیلی با خودم فکر کردم و از خودم سؤال کردم که چگونه چنین محتوای عجیبی به ذهن خلاق یکی از هم‌وطنانم رسیده است. به‌سرعت یاد خاطره‌ای افتادم و تصمیم گرفتم انشایم را درباره آن بنویسم.

 

هفته آخر شهریور همیشه برای ما دانش آموزان هفته سخت و دردناکی است. از صبح که چشممان را باز می‌کنیم تلویزیون آهنگ بازآمد بوی ماه مدرسه را پخش می‌کنید و من و برادر کوچک‌ترم علیرضا جلوی تلویزیون می‌نشینیم و زمین را چنگ می‌زنیم و به اشک می‌ریزیم. مادرم قربان صدقه‌مان می‌رود و فکر می‌کند ما داریم اشک شوق می‌ریزیم. مادرم نمی‌داند ما چقدر از مدرسه رفتن بدمان می‌آید. پدرم اما خیلی زود می‌فهمد.

 

من و برادرم همیشه از فهم پدرمان می‌ترسیم. پدرم وقتی ما را می‌فهمد، ما فرار می‌کنیم. به‌طورکلی مقوله فهم برای ما در خانه‌ی ما مقوله‌ی دردناکی است. از روزهای پایانی تابستان که بگذریم به پاییز می‌رسیم... پاییز برگ‌ریز. همیشه پاییز که می‌شود پدرم به سفر کاری می‌رود. مادرم شلنگ آب حیاط را پشتش می‌گیرد و هر بار می‌گوید: چرا همیشه رفته بودنت رو می‌زاری برای پاییز؟ این جمله رو به‌تازگی خیلی می‌بینم و می‌شنوم. زمانی که پدرم به سفر کاری می‌رود، ماشینش را نمی‌برد و در پارکینگ خانه می‌گذارد. من عاشق ماشین‌سواری هستم.

 

پاییز پارسال پس‌ازاینکه پدرمان برای مأموریت رفت، با برادرم علیرضا و دوستم حسین تصمیم گرفتیم ماشین پدرم را سوار شویم و کمی در خیابان‌ها دور بزنیم. حسین خیلی رانندگی‌اش خوب است؛ اما من و علیرضا هنوز خیلی ماشین‌سواری بلد نیستیم. ظهر روز سه‌شنبه بعدازاینکه مادرم به خانه خاله عفت رفت، با تلاش بسیار سوییچ ماشین را پیدا کردم و به همراه حسین و برادرم آماده ماشین‌سواری شدیم. هنوز از درب پارکینگ خارج نشده بودیم که دیدم پدرم مقابلمان ایستاده.

 

علیرضا از شدت ترس خودش را خیس کرد و به گریه افتاد و حسین در کسری از ثانیه فرار کرد. آن روز و آن لحظه تلخ‌ترین لحظه‌ی عمرمان بود. پدرم شبیه اسدالله خان در فیلم پدرسالار جلو میامد. علیرضا هنوز داشت خودش را خیس می‌کرد. از همان روز هم شب خیسی‌های علیرضا شروع شد و هم چنان ادامه دارد. زمانی که پدرم به ما رسید، لبخندی زد و از ما پرسید که چرا اندر مضطرب و نگرانیم؟ اشک‌های علیرضا را پاک کرد. دستی بر سر من کشید و ما را از ماشین پیاده کرد. گویا ترس ما بی‌دلیل بود و پدرم می‌خواست با رفتار خوبش ما را شرمنده کند. سپس از من خواست تا حسین را نیز صدا کنم تا 4تایی به مغازه عمو حسن برویم و برایمان بستنی بخرد.

 

چند دقیقه بعد همگی شاد و خندان و بستنی به دست در کوچه‌ها قدم‌زنان و لیس زنان درحرکت بودیم. وقتی به جلوی خانه رسیدیم پدرم روی دوزانو نشست و ما را در آغوش گرفت و از ما خواست تا دیگر بدون اجازه پشت ماشین ننشینیم چون کار خطرناکی است و ماهم قبول کردیم و گفتیم چشم. هنوز حرف چ را ادا نکرده بودیم که پدرم یک کف گرگی توی صورت حسین زد و من که قصد فرار داشتم را با یک آبدولیاچاگی نقش زمین کرد. علیرضا از طریق تمام منافذ بدن اش، در حال خودش را خیس کردن بود. پدرم مثل قهرمانان نامدار کشتی کج روی هوا پرید و می‌خواست با آرنج روی سینه‌ام بپرد، اما من تیزبازی درآوردم و جاخالی دادم و به همراه حسین فرار کردیم. من به خانه خاله عفت رفتم. مادرم آنجا بود. با ترس‌ولرز فراوان داستان پدر را برایش تعریف کردم و سر روی دامانش گذاشتم تاکمی در آغوش مادرانه‌اش اشک بریزم.

مادرم دستی روی سرم کشید و لبخندی زد و به خاله‌ام اشاره کرد تا برایم آب‌قند بیاورد. خاله‌ام به آشپزخانه رفت، اما به‌جای آب‌قند با قوطی فلفل قرمز برگشت. تازه فهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید، خاله عفت دستانم را گرفت و مادرم تمام دهانم را پر از فلفل قرمز کرد. همان موقع پدرم بزرگم رسید و مرا از دست آن‌ها نجات داد و به دستشویی برد و دهانم را شست. پدربزرگ مهربانم با آن ریش‌سفید بلندش و دستان پینه‌بسته‌اش، منجی زندگی من شد و من را از آن تنبیه سخت نجات داد. هنوز چشمانم اشک‌آلود بود و زبانم می‌سوخت. پدربزرگ دلیل تنبیه مادرم و خاله‌ام رو پرسید و من برایش توضیح دادم. کمی فکر کرد سری تکان داد و سپس به اطرافش نگاهی انداخت و از جایش بلند شد.

مطمئن بودم می‌خواست به سراغ مادر و خاله‌ام برود تا آن‌ها را بابت تنبیه زشتان سرزنش کند. پدربزرگ در اتاق را بست و از داخل قفل کرد و کلیدش را در جیبش گذاشت و بعد با کمربند سیاه و کبودم کرد. به همین ترتیب تا پایان شب من از هرکسی می‌توانستم کتک خوردم و تصمیم گرفتم برای همیشه دور رانندگی و ماشین‌سواری را خط بکشم. این‌ها را گفتم تا بگویم این تبلیغات بانک ملی ایران به فهم زیاد اعضای خانواده اتان منجر می‌شود و فهم مقوله دردناکی است. هرچه بیشتر بفهمند، بیشتر درد می‌کشید. من نمی‌دانم این تبلیغات را چه کسی طراحی کرده است؛ اما احتمالاً خودش هم دارد درد می‌کشد.

من به‌عنوان یک دانش‌آموز کلاس پنجم دبستانی، جای خالی خلاقیت، فکر آوری و نوآوری در عرصه تبلیغات را به‌شدت احساس می‌کنم و هربارکه چشمم به تبلیغ چگونه ماشین بابام را بردم بانک ملی میفتد، تمام بدنم درد می‌گیرد. چون می‌فهمم و همان‌طور که چند بار دیگر هم گفتم مقوله فهم مقوله دردناکی است... این بود انشای ما با موضوع یک خاطره‌ی شیرین از دوران کودکی خود را بنویسید.

 

 

پایان

نویسنده: محمدمهدی عزیزمحمدی

► آشنایی با مشاغل: پویانما (انیماتور)
منتظر اتفاقات مهم در روابط تهران - لندن باشیم ؟ ◄

 
بنر
بنر

افراد حاضر

ما 1059 مهمان آنلاین داریم