بنر

بنر
خلاصه ای از بخش آغازین کتاب « کفش باز»/ خاطرات بنیان گذار نایکی
شنبه ، 19 اسفند 1396 ، 14:03

برایم سخت بود که بگویم دقیقا چه چیزی یا چه کسی هستم یا می خواهم باشم. مثل بقیه ی دوستانم من هم می خواستم موفق باشم؛ اما برخلاف آن ها درست نمی دانستم معنی موفقیت چیست؟ پول؟ شاید... زن؟ بچه؟ خانه؟ حتما.
اگر خوش شانس می بودم. این ها هدف هایی بود که به من یاد داده بودند سودای آنها را در سربپرورانم و بخشی از من به شکلی غریزی آرزوی این چیزها را داشت؛ اما در عمق وجودم دنبال چیز دیگری می گشتم، چیزی بیشتر از این ها. این حس دردناک در من وجود داشت که فرصت ما کوتاه است، کوتاه تر از آنچه تصور می کنیم. کوتاه مانند دویدن در صبحگاه. من می خواستم فرصت خودم را به شکلی با معنی به سرببرم. به شکلی هدفمند. خلاقانه. با اهمیت.
می خواستم نشانه ای از خودم در دنیا به جا بگذارم.
می خواستم برنده باشم.

 

گاهی در تخیلاتم خودم را نویسنده یا روزنامه نگار یا سیاست مداری بزرگ تجسم می کردم؛ اما آرزوی اصلی ام همیشه این بود که ورزشکار بزرگی باشم. متاسفانه تقدیر من این بود که در دویدن خوب باشم، نه عالی. در بیست و چهارسالگی بلاخره تسلیم این حقیقت شدم. من در اورگن (شهر محل زندگی ان)  دو و میدانی کار کرده بودم و چهره شناخته شده ای بودم. طی چهارسالی که در رقابت ها شرکت کردم، سه بار برنده ی جایزه شدم؛ اما فقط همین بود و تمام شد.
همان طور که هرشش دقیقه یک مایل را به سرعت می دویدم از خودم می پرسیدم: آیا راه دیگری نیست که بدون آن که ورزشکار حرفه ای باشی، احساسی همانند آنها داشته باشی؟ به جای کار کردن، تمام مدت بازی کنی؟ یا این که از کار خودت همان قدر لذت ببری که برایت مثل بازی باشد؟
بخواهید یا نخواهید، زندگی بازی ست. هرکس این حقیقت را نفی کند و هر کس که نخواهد در این بازی شرکت داشته باشد، ناگزیر از دور خارج می شود. من نمی خواستم کنار بروم. واقعا نمی خواستم. این فکر ها مثل همیشه، به ایده ای ابلهانه منتهی شد. ایده ابلهانه من. یعنی امکانش هست که ایده ابلهانه من واقعا عملی باشد؟ ناگهان دیدم که دارم لبخند می زنم. ایده ابلهانه ام را پیش روی خودم دیدم که می درخشید و اصلا ابلهانه نبود. حتی شبیه به نیرویی حیاتی که گویا مدت ها پیش از من وجود داشته پیش چشمانم نمایان شد. متقاعد شده بودم که دنیا از ایده های ابلهانه درست شده است.
هر دونده ای این را می داند. کیلومترها می دوی و می دوی، بدون آن که واقعا دلیلش را بدانی. به خودت می گویی به خاطر هدفی این کار را می کنی یا دنبال جمعیتی هستی؛ اما دلیل حقیقی دویدن تو آن است که جایگزین آن، یعنی ایستادن تو را تا سرحد مرگ می ترساند. به این ترتیب، در آن صبح سال 1962 به خودم گفتم: بگذار همه بگویند که ایده ات ابلهانه است.... تو ادامه بده. به ایستادن حتی فکر هم نکن. این پندی استثنایی، پیشگویانه و ضروری بود که به طور غیرمنتظره ای موفق شدم به خودم بدهم و از خودم بگیرم. نیم قرن بعد از آن روز، اکنون بر این باورم که این بهترین و یا شاید تنها پندی ست که می توانیم و باید به خود و دیگران بدهیم.

خلاصه ای از بخش آغازین کتاب « کفش باز»
خاطرات بنیان گذار نایکی

نوشته: فیل نایت
ترجمه شورش بشیری
انتشارات میلکان

 

► لوون هفتوان درگذشت
با روش‌های شرعی سرمایه‌گذاری بیشتر آشنا شوید ◄

 
پابلیکا
بنر
بنر

افراد حاضر

ما 1016 مهمان آنلاین داریم