بنر

بنر
"روز نشد چیست" و چطور می توان با آن مقابله کرد؟
يكشنبه ، 1 آبان 1390 ، 14:26

" روز نشد" حتما اسمش را یکبار هم که شده شنیده اید. بعضی روزها دست  به هرکاری می زنی نمی شود هیچ چیز بر وفق مراد نیست و هرکاری می کنی اشتباه از آب در می آید قدیمی ها به چنین روزهایی " روز نشد" می گفتند.

بعضی ها هم که انگار از وضعیت  " نشد" خارج نمی شوند کلا هرکاری می کنند غلط از آب در می آید.

بسیار از افراد معتقدند روز نشد را خود ما با افکار منفی مان می سازیم و هر روزی به بیشتر به ناکامی ها و شکست هایمان فکر می کنیم آنروز روز نشد ما خواهد بود اما به راستی چرا بعضي از ما به خواسته هايمان نمي رسيم؟

در این گزارش شما را با برخی از عواملی که ممکن است مانع رسیدنمان به اهدافمان باشد آشنا می کنیم.

ليزري عمل کنيد!

حتماً درباره ليزر و کاربردهاي آن زياد شنيده ايد.جالب اينجاست که ليزر همان نور معمولي است، فقط مجتمع شده و ويژگي آن همين متمرکز بودن آن است.ذهن ما هم وقتي پراکنده و آشفته است،کاري از دستش برنمي آيد و نمي تواند ما را به سمت هدف پيش ببرد، اما وقتي در يک نقطه متمرکز مي شود،قدرت ليزري پيدا مي کند و نفوذش چند برابر مي شود.ما به خواسته هايمان نمي رسيم چون بر آنها متمرکز نمي شويم،چون ذهنمان پراکنده است و در لحظه، ممکن است چيز ديگري را طلب کند.

نمي دانيم چه مي خواهيم!

به خواسته هايمان نمي رسيم چون واقعاً نمي دانيم چه مي خواهيم؟ گاهي هم به جاي خواست خودمان، خواست اطرافيان،به ما تحميل مي شود و چون خواسته هاي خودمان نيست و ما واقعاً آنها را نمي خواهيم،پس عملاً به آنها نمي رسيم. گاهي خواسته ما خيلي بزرگ است، غير قابل دسترس و غير واقعي است.گاهي هم اين ماييم که لياقت،يا بهتر بگويم آمادگي لازم را نداريم و انگار اصلاً به نفعمان نيست که در آن زمان بخصوص برسيم؛پس به آنها نمي رسيم،به همين سادگي!

خواسته هايمان با ما همانگي ندارند

ما به خواسته هايمان نمي رسيم چون خواسته هايمان با ما هماهنگ نيستند.وقتي هم خواسته اي هماهنگ با ما نيست،انرژي و توان ما را هدر مي دهد،حرکت مان را کند مي کند و شايد ما را از حرکت باز دارد.خواسته بايد با علاقه، قابليت،توانمندي و شرايط زماني و مکاني ما هماهنگي داشته باشد.نبايد کليشه اي، تکراري و تابع مد باشد. وقتي خواسته با ما هماهنگ نيست، به خواسته ها نمي رسيم.

به اندازه لازم و کافي تلاش نمي کنيم!

گاهي به خواسته هايمان نمي رسيم چون به انداه کافي تلاش نمي کنيم. گمان مي کنيم همه خواسته ها بايد توسط ديگران به سرعت محقق شوند و خودمان کوششي نمي کنيم.بسياري از مواقع رسيدن به خواسته ها،نيازمند پشتکار و تلاش است.


کلي نگري مي کنيم!

گاهي خواسته مان براي مان روشن نيست؛ يعني تصوير واضح و روشني از خواسته مان نداريم و نمي دانيم چيزي که مي خواهيم دقيقاً چه ويژگي ها و مؤلفه هايي دارد.شايد به طور کلي بدانيم مثلاً خواهان ثروت يا داشتن يک همسريم، اما از جزئيات آنچه مي خواهيم بي خبريم.داشتن تصوير روشن و با جزئيات واضح يکي از شروط مهم رسيدن به خواسته ها است.امروز هم داشتم به دنبال جواب همين سؤال کتاب ها را زير و رو مي کردم که پاسخ کارشناساني را در همين زمينه پيدا کردم.خلاصه پاسخ آنها را هم برايتان مي نويسم:
معمولاً به يکي از دلايل زير به خواسته هايمان نمي رسيم:يا درخواستمان روشن و مشخص نبوده و يا به اندازه ي کافي صبر نمي کنيم(يعني زود احساس ناکامي کرده و بي قرار مي شويم)،شايد هم اصلاً دريافت آنچه مي خواهيم، به صلاح مان نيست،يا به علت هماهنگ نبودن خواسته مان با احساس دروني نمي توانيم رسيدن به خواسته را حس کنيم.شايد هم با برخورد با کوچک ترين مانع دلسرد و خواسته مان را رها کرده ايم.

يک نظريه ديگر هم هست که مي گويد:

در اکثر موارد مردم به هدفشان نمي رسند چون هنوز از نيروي قصد خبر ندارند.آنها همزمان مي گويند:«مي خواهم کارم را عوض کنم»،«نمي دانم موفق مي شوم يا نه»،«ممکن است نتيجه اي نداشته باشد»،«دوستم درست مي گويد؛ اين کار اشتباه است»،«نه.احتمالاً به نتيجه مي رسد».اين يعني اينکه قصد کنيم به آنچه نمي خواهيم برسيم!يکسو کردن افکار نياز به تمرين دارد؛اما براي رسيدن به هدف ضروري است وقتي افکار همسو باشد، هدف راحت تر محقق مي گردد.
به هر حال در صورت ناکامي در رسيدن به خواسته ها، به موارد زير توجه کنيد:


به خودتان زياد سخت نگيريد

اگر به اندازه ي کافي سعي و تلاش کرده ايد،خود را سرزنش و تحقير نکنيد. وقتي وظايف خود را به درستي انجام داده ايد، بدانيد که به هر حال جلوي همه وقايع و احتمالات را نمي توان گرفت.


اگر با مانع برخورد کرديد، تقاضاي کمک کنيد
براي حذف موانع،پيامي به همه کساني که مي توانند کمکي به شما بدهند بفرستيد.يکي از اين افراد، و البته مهم ترين آنها، خود شما هستيد. شما آگاهانه يا ناآگاهانه قادر به از بين بردن همه موانع هستيد،فقط بايد توانمندي هاي خود را باور کنيد گاهي هم وجود موانع مفيد است.چنين موانعي، بعد از آن که مأموريت شان را انجام دادند، خود به خود ناپديد مي شوند.


شايد هدف و خواسته اي ظاهري تان،با احساس دروني تان هم جهت و يکي نبوده است.

ممکن است هدف ظاهري ما در زندگي، مثلاً کسب پول زياد باشد،اما هدف دروني مان عدم نگراني تان بابت بي پولي باشد.در چنين حالتي حتي اگر پول کافي به دست آوريم،از فشار رواني و نگراني مان درباره بي پولي کم نمي شود و تنها وقتي درون مان راضي شود،احساس خوشحالي مي کنيم.


از درستي خواسته خود اطمينان حاصل کنيد گفتيم درخواست بايد کاملاً عيني و روشن باشد تا پاسخ مناسب دريافت شود.گاهي چيزي را مي گوييد ،اما چيز ديگري مي خواهيد اين دو را يکي کنيد تا به سادگي بفهميد به خواسته تان رسيده ايد يا نه؟


*درخواست تان را دوباره بررسي کنيد
گاهي متوجه مي شويد خواسته تان آن نبوده که درخواستش کرده ايد.در اين حالت لازم است آن را دوباره بررسي کنيد تا متوجه شويد اشکال از کجاست.هدف، خواسته و راه هايي که براي رسيدن به آن انتخاب کرده ايد،مجدداً بازبيني کنيد و اگر هيچ اشکالي وجود نداشت و اشتباهي هم در کار نبود، از خود بپرسيد:آيا چيز بهتري در انتظار من است ؟
اينک به داستان زندگي وارن مک دانلد و نحوه رسيدن او به خواسته هايش توجه کنيد. خواسته هايي که حتي به نظر ناممکن مي رسند!


اين کوهنورد 39 ساله استراليايي کسي است که در دايره لغاتش واژه«نمي توانم» جايي ندارد.به گفته خود او «اين کلمه فشار خونش را بالا مي برد و باعث مي شود در او حس طغيان به وجود آيد».وارن در سال 1977 در يک حادثه کوهنوردي هر دو پايش را از زانو از دست داد.ماجرا از اين قرار بود که هنگام کوهنوردي به همراه يکي از دوستانش، سنگ بزرگي رويش افتاد که باعث شد پاهايش له شود و لگن خاصره اش بشکند.او سه روز با همين وضعيت زير سنگ بود تا اينکه دوستش با نيروهاي امداد بازگشت.

تحمل او در اين سه روز فوق تصور بود.او تعريف مي کند که چطور درد جاي خود را به بي حسي داده است؛به طوري که وقتي يک خرچنگ با چنگک هايش انگشت هاي پاي او را گاز مي گرفته،چيزي احساس نمي کرده و تنها کاري که از دستش بر مي آمده اين بوده که خرچنگ را تماشا کند.حمله مورچه ها هم بخش ديگري از عذاب هايي بود که او در اين سه روز تحمل کرده است.در نهايت او را به بيمارستان منتقل کردند و پزشکان ناچار شدند هر دو پايش را از زانو قطع کنند.اما براي وارن،اين تنها آغاز کار بود.او به ياد مي آورد که چطور در بيمارستان او را مثل يک تکه گوشت اين طرف و آن طرف مي انداختند و همين باعث شد که او مبارزه اش را شروع کند.

اول دستش را به ميله هاي تختش مي گرفت و خود را بلند مي کرد و بعد سعي کرد از تختش پايين بيايد. اما وضعيت کنوني وارن، خودش را به حيرت وامي دارد.او اکنون به راحتي رانندگي مي کند،پياده روي مي کند، اسکي و موج سواري مي کند و حتي کو ه ها را هم از گام هاي متهورانه خود بي نصيب نگذاشته است.شش ماه از قطع پاهايش نگذشته بود که کوهنوردي را دوباره شروع کرد و يک قله 1500متري را در تاسمانيا را فتح نمود. ابزار کاراو در اين صعود دو پاي قطع شده، دست ها و چرخ بود.اين صعود دنيايي جديد را به روي وارن گشود او در يک صعود 28 روزه، دشوارترين قله استراليا را فتح کرد و در سال 2003، موفق شد بلندترين قله آفريقا،يعني کليمانجارو را با دو پاي مصنوعي اش فتح کند.او مي گويد«مسأله اين است که بر آنچه داريد متمرکز شويد نه بر آنچه نداريد.

من مي توانستم بقيه عمرم را با اين فکر هدر دهم که پا ندارم،بعد يک جا بنشينم و هيچ کاري هم نکنم اما در عوض توجه ام را بر آن چيزي متمرکز کردم که مي توانستم انجام دهم.همه ما اين توانايي را داريم که کارهايي بس باور نکردني انجام دهيم، اما عده اي مي ترسند قدم اول را بردارند».حال مي بينيد که آنچه ما را اسير شرايط مي کند، ذهن خود ماست؛و گرنه هيچ محدوديتي نمي تواند ما را از رسيدن به آنچه مي خواهيم باز دارد.به قول امرسون «شرايط انسان را نمي سازد، بلکه او را و توانايي هايش را آشکار مي کند».با اين توضيحات تصور کنيد که اگر خداي ناکرده چهره تان در سانحه اي، تا حدي بسوزد که خودتان هم رغبتي به ديدنش نداشته باشيد و باز هم خداي ناکرده پاهايتان براي هميشه فلج شود، در اين شرايط چه مي کنيد؟

آيا مي توانيد از خود يک تازه داماد(يا عروس) ميليونر محبوب و خوشبخت بسازيد؟!ميشل،خلباني است که توانست تمامي اين کارها و خيلي بيشتر از آنها را انجام دهد!او بعد از سانحه تصادفي که داشت، با 65 درصد سوختگي صورت، کارش را ادمه داد و توانست تعدادي ملک و يک هواپيما بخرد و يکي از بزرگترين شرکت هاي ايالت«ورمونت» را تأسيس کند.او مي گويد:«من سکاندار کشتي زندگي خود هستم؛ مي توانم در مشکلات غرق شوم و يا با آنها براي رسيدن به سواحل آرامش همراه شوم!اين بسته به انتخاب من است»! اما سانحه اي ديگر برايش اتفاق افتاد! هواپيمايش سقوط کرد و پاهايش براي هميشه فلج شد. به گفته خودش«اين حادثه جهنمي بود»، اما او با آن به بهشت رفت! شب و روز با اميدواري تلاش کرد تا دوباره روي پاي خودش ايستاد. پرواز را از سر گرفت و به عنوان شهردار «کلرادو»انتخاب شد.

بعد هم به دختري علاقه مند شد و با او ازدواج کرد! او مي گويد:«بعد از اينکه پاها،انگشتان دست و صورتم در اين حادثه از بين رفت مي توانستم خودم را محدود کنم و براي هميشه مسکوت و گوشه گير در انتظار مرگ بنشينم؛اما من اين موضوع را خيلي جدي نگرفتم، چون اعتقاد دارم مهم نيست چه اتفاقاتي براي ما مي افتد، مهم اين است که ما چگونه با آنها روبه رومي شويم».

یک سوال اساسی

شما چگونه با اتفاقات زندگي روبرو مي شويد؟وقتي اتفاقات زندگي به ميل شما پيش نمي رود چه مي کنيد؟وقتي خواسته اي داريد چگونه به آن دست پيدا مي کنيد؟وقت آن رسيده که روش هاي رسيدن به خواسته هايمان را بازنگري کنيم. اين تنها ما نيستيم که آرزو داريم به خواسته هايمان برسيم.آرزوها هم منتظرند تا ما هر چه زودتر آنها را در آغوش بگيريم!

گرد آورنده:شهرزاد کیافر

اخبار منتخب بانکی دات آی آر:

================

► استخدام کارشناس تحقیقات بازار در بیمه سامان در تهران(تا 15 آبان 90)
جنبش وال استریت از نگاه کاریکاتور ◄

 
بنر
بنر

افراد حاضر

ما 1206 مهمان آنلاین داریم